دغدغه های یک زن

بازم قضیه اسلحه
[ یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
عنوان ندارد

 

چند روز نبودم حسابی درگیر کارها و برنامه های عقب افتاده شدم

 

تولد پسرم 3/10 بود که من روز سه شنبه 5/10 واسش تولد گرفتم

 

دلم اصلا راضی نمی شد به این تولد

 

به اصرار همکارام بود فقط واسه روحیه

 

قرار بودش مهمونام هم فقط همکارام باشن و بس که بالاجبار خونواده خودم و مادر

شوهر هم

دعوت شدند البته از خونواده ما فقط مامان اومد اونم به اصرار من (بیچاره مامان می

 خواست راحت باشم تو جمع دوستام )

 

خواهر شوهر هم دستش درد نکنه از صبح زحمت درست کردن سالاد اولویه افتاد

 گردنش

 

ذوق خرید کردن دارم من عجیب

 

از دو روز قبلش افتادم دنبال سفارش کیک و ژله و خرید وسایلا

 

اونقده حساب کتاب کردم که آخرش گفتم بی خیال پول

 

اصولاً از کارایی که می اوفته دقیقه 90 بدم میاد ولی من واسه تولد پرهام شدم یه

دقیقه نودی

 

دنبال تزئین خونه باشم و آماده کردن میوه و وسایلا و از همه مهمتر آرایشگاه

 

یه تولد ساده ولی خیلی خوب و عالی دوست همکارم زحمت فیلمبرداریشو کشید

 

اما آخرش خورد تو ذوقم از بس که خواهر شوهرم متلک بارم کرد . مادر شوشو که بعد

 

 از 45 دقیقه اومد پایین (سنگین و رنگین) طوری که همه فهمیدن اینگاری با همه قهر

 

 بود (دلیلشو نفهمیدم فقط یه حدسایی زدم) خواهر شوهرم که آخر سر گفت این

 

همه هزینه کردی کاش بیشتر میگفتی

 

ماشاء ا... هزار ماشاء ا... تو جشن تولدای فهیمه سکه و نیم سکه جمع می شه و

 

اله و بله

 

بعد چرا فهیمه رو دعوت نکردی (فهیمه جاریم می شه)

 

منم که دیگه داغ کردم گفتم مگه فهیمه خانم واسه تولد پسرش منو گفت که منم

 

بگم

 

خواهر شوهرم گفت بخدا منو هم نگفت و من گفتم چه جوری مرتضی به شامش

 رسید و دعوت شد

 

خلاصه از دلم در آوردم

 

بدم میاد از این خاله زنک بازیا

 

مرتضی هم رفت بالا پیش مامان شوشو و حسابی مامان شوشو پرش کرد که این

 

همه هزینه کردین چرا کم گفتین

 

مرتضی که اومد پایین این حرف و بهم زد و من داغ کردم و گفتم اصلا خودم خرج کردم

 

و به خودم مربوطه که کی رو دعوت می کنم و خلاصه .....................

 

اعصابم بهم ریخت زنگیدم مامان و کلی گریه کردم

 

از اون ور مامان هم می گفت تو هم جوابشون رو دادی اعصابتو واسه این چیزا بهم

 

نریز

 

مرتضی هم کلی بهم ریخته بود و دق و دلیشو سر در اتاق درآورد آخرش اینکه کوفتم

 

 شد

 

داروهای اعصابم و گذاشتم کنار یه مدت اذیت شدم ولی بی خیال

 

مرتضی هنوز پیگیر قضیه اسلحش هست و شدید دنبالشه

 

بخوام به این چیزا فکر کنم کلا بهم می ریزم

 

دارم رو آشپزی و کارای خونه تمرکز می کنم

 

واسه پسرم هر روز ژله درست می کنم با تزئینای مختلف

 

آشپزی های جدید

 

این کارا باعث می شه که بیشتر تو خونه باشم و کمتر برم بیرون

 

مامان مرتضی روز جمعه اومده پایین می گه تو خونه ای اصلا نمی بینمت

 

از تولد پرهام به این ور شاید دوبار بیشتر ندیدمش

 

روزای تکراری دارن میان و میرن

 

تعطیلات هم فقط تو خونه بودم با پرهام جان

 

مرتضی رفتش مشهد

 

کم کم دارم عاشق این تنهایی ها می شم

 

دنیایی داره این عالم تنهایی

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
این روزا
[ چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
ازدواج دوم
[ دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
افسردگی
[ یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
بعد از جدایی
[ یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
جدایی
[ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]
عمل جراحی پرهام

 

" بدون رمز"

 

پرهام چند روزی بود که می گفت دلم درد می کنه

 

خیلی جدی نمی گفت

 

فکر می کردم از میوه خوردن زیادیه

 

اعصابش به خاطر خونه عوض کردن و اینکه دیگه نمی بردمش خونه مامانم

 

بهم ریخته بود . دائماً بهونه گیری می کرد و جیغ می کشید

 

چند شب پیش دیدم اونجاش باد کرده

 

بردیمش اورژانش

 

دکتر دیدش و گفت فتق داره

 

باید بستری بشه امشب تو اورژانس

 

شب بدی بود

 

تا صبح بیدار بودم تا پاهای آویزون شدش نیافته پایین

 

روز بعدش که جراح دید گفت باید  هفته بعد عمل بشه

 

مرخص که شد و بردمش خونه مامان

 

دیدم بدتراز شب قبل ورم داره دوباره دکتر و دکتر

 

تا اینکه روز پنجشنبه ساعت 10:30 صبح عمل شد

 

شبش تو خونمون شام غریبان بود

 

من از یه طرف

 

باباش از یه طرف

 

چقدر گریه کردیم واسه این بچه

 

فکرای بدی می اومد تو سرم

 

وگرنه عمل خیلی راحتیه

 

و اصلاً خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد

 

یه پرستار اونجا بود می گفت

 

خانم  فلانی شما که خودتون اینقده استرس دارین این استرس و به بقیه هم منتقل می کنین

 

یکمی مثبت فکر کنین

 

خلاصه عصرش پرهام جان مرخص شدن

 

و من یه نفس راحتی کشیدم

 

همین که رسیدیم خونه

 

سریع رفتم دکتر زنان

 

آخه چند روز از ع ف و ن ت م ث ا ن ه داشتم می مردم

 

اونجا بود که فهمیدم فشارم افتاده پایین (فشارخونم 7 بود)

به نظرم مهم من نبودم

 

مهم پرهام بود که خدا رو شکر

 

مشکلش به خیر و خوشی گذشت

 

شبای قدر نزدیکه

 

شبایی که سرنوشت آدما رقم می خوره

 

از خدا می خوام بهترین سال و واسه خوانوادم رقم بزنه

 

خصوصاً پرهام

 

امیدوارم قدر این شبا رو بدونیم و راحت از دستشون ندیم

[ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ نظرات () ]